سرم را بین دستهایم گرفته ام
دگیج شده ام
دخسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام
د
دیشب تا نیمه های شب به دست نوشته تو تو خیره شده بودم
دبرای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم
دآن را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم
دمن با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا
دولی تو فقط سکوت میکردی
دساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی
د
دلم گرفته نازنین
ددلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام
دمیخواهم فرار کنم،حتی از خودم
د
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم
دفقط خسته ام
دمیدانی چه میگویم
ددارم باز هم تنهاتر میشوم
د
من نمیتوانم تحمل کنم
د
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم
دانگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود
د
نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در
نهایت غم و اندوه
د
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند
د دیگر توانش را ندارم
ددیگر نمیتوانم صبوری کنم
دخدایا بفهم که دیگر نمیتوانم
داین بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر
دچرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری
د
من از این همه امتحان خسته شده ام
دمیگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی
د
من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم
ددلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم
ددلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم
د
دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند
د
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی
دچرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی
د
یعنی من انقدر بد بوده ام
د
انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم
د
خدایا تو هم مرا دوست نداری
دبا تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری
د
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم
دنمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم
ددستم را نمیگیری
دکمکم نمیکنی
دمیخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم
د
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم
دکاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت
دکاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره
میکرد
دکاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند
داینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند
د
او که باشد دیگر هیچ غمی ندارم
دغمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود
دوقتی که میرود دوباره زمستان میشود،غم عالم بر دلم سنگینی میکند
دخدایا دیگر طاقت ندارم
دنمیتوانم،دلم برایش تنگ شده است
دمیشنوی چه میگویم
د
دلم برایش تنگ شده
د
د
د
د
د
د
د
د
د
د
د
*** حمید ***