شنیده بودم صاحبدلی می گفت : دل نوشته هایت را با قلبت بنویس و با مغزت پاک نویس کن.
چرا که گویند بر دل نشیند آن چه از دل برآید.
وقتی توانستی به صدای قلبت گوش دهی آن زمان است که لحظه لحظه ی زندگی ات معنا پیدا میکند.
پس گوش می دهم به صدای قلبم و این بار این من هستم که فقط شنونده ام.
سکوت...
چه رازی در این چند حرف نهفته است که اینچنین قلب را مدهوش و تصرف می کند؟
به راستی چه چیزی جز سکوت توانایی این را دارد که رازهای بزرگ را در خود حفظ کند و چون مرواریدی فقط به کسانی هدیه کند که با تمام وجود
ارزش این در گرانبها را بدانند. چه واژه ای این چنین می تواند آرامش بخش باشد که قلبت را سرشار از عشق الهی و ایمان درونی کند.
"صفای درون" واژه ای که شاید بیان گر این عشق باشد. بیان گر احساس دلپذیر، شیرین و غیر قابل وصفی که جز برای کسی که آن را با ذره ذره ی
وجودش درک نکرده باشد، قابل فهم نیست.
وقتی در عمق وجودت در سکوت بی منتهای ابدیت فرو می روی به ندای قلبت گوش کن.
چه می شنوی؟ طبعا تو را به ستایش خدایی دعوت می کند که تو را از وجود نازنینش آفریده و سکوت، این هدیه ی گران بها و با ارزش را به تو عطا کرده تا در پناه آن به عشق برسی. عشقی که اگر به آن دست پیدا کنی حاضر نیستی آن را با تمام دنیا عوض کنی.
عشقی که دوست داری با تمام وجود در آن غرق شوی و به وجود بی منتهایش برسی.
و چه لحظه ای شیرین تر و دل انگیزتر از رسیدن به معشوق...